مینویسم برای ... - قاصدکم

مینویسم برای ...

مینویسم از خاطراتم برای همسرم حسین و قاصدکی که می آید ...

سلام ...

همیشه دلم میخواست خاطراتم رو یه جایی برای قاصدکی که امیدوارم ایزد منان از نعمت داشتنش محرومم نکنه ثبت کنم تا همیشه و همه جا کنارش باشم...

قصد دارم توی این وبلاگ خاطرات مون , سفرنامه ها, شعرهای نویی که در نوجوانی سرودم , تجربه های اشپزی و کلا همه چیزایی رو که دوست دارم برای همیشه ثبت بشه رو بنویسم!


                                                                                                          "به امید حق"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط زهرا|

خب خدا رو شکر کار تغییر آدرس وبلاگ کیان عزیزم تموم شد !


از این به بعد توی وبلاگش در نی نی وبلاگ منتظر دوستای خوبمون هستیم !!!

http://kiankhan.niniweblog.com/


البته سعی میکنم اینجا رو هم زنده نگه دارم !

نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط زهرا|

خیلی با چیزهای جدید خوب کنار نمیای ,اما خوب انسان همیشه رو به جلو میره دیگه مامان جون ...


دیشب با بابایی تصمیم گرفتیم پستونکت رو به بالای شش ماه ارتقا بدیم !!!


اولین باری که پستونک رو شستیم و توی دهانت گذاشتیم بعد از یکی دو مک پرتش کردی بیرون ,بعد بابایی آغشته اش کرد به گریپ میکسچر و انگار بدت نیومد ...

ولی زمان خواب دیگه مجبور شدی بخوریش ,دو سه بار پرتش کردی بیرون و وقتی که دیدی جز همون گزینه دیگه ای وجود نداره تسلیم شدی !

قیافه ات با پستونک جدید خیلی بانمکه !

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط زهرا|

دیروز برای چک آپ شش ماهگی پیش دکترت رفته بودیم !


ایشون هم بعد از دادن دستور غذایی شما توی این ماه که شامل فقط سرلاک میشه گفتن که آب رو هم باید با قاشق یا لیوان بخوری که بتونی شیر و آب رو از هم تمیز بدی ...


شب هم بعد از خوردن سرلاک که انگاری جدیدا داری قبولش میکنی آب رو با لیوان بهت دادیم و شما هم بدت نیومد اما هنوز بلد نیستی چه جوری باهاش آب بخوری !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز صبح توی 5 ماه و 29 روزگیت تونستی حدودا 50 سانت رو به جلو بدون کمک مامان سینه خیز بری ...


توی این چند روز همه تلاشت این بود که سینه خیز بری ,تا میگذاشتمت روی زمین و نگاهم رو برمیگردوندم میدیدم که دمر شدی و با غرغر و جیغ سعی داری سینه خیز بری ...


تا اینکه امرور صبح داشتم صبحانه میخوردم که متوجه شدم زحمت هات نتیجه داده و تونستی سینه خیز بری !


جدیدترین هات مبارکه گل پسرم ...

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1391ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط زهرا|

این روزا خیلی سرم شلوغه !


دارم وبلاگت رو از بلاگفا به نی نی وبلاگ تغییر میدم !


نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط زهرا|

من یه زندایی دارم که خیلی گله و خیلی دوستش دارم ...

یعنی راستش رو بخوای داشتن زندایی خوب نعمته پس قدر زنداییت رو بدون نازنینم !

جریان از این قراره که پریشب که از قم اومدیم مامان جون زنگ زد و شام دعوتمون کرد و قبل از خونه مامان جون اینا من و شما رفتیم خونه دایی حمید اینا و شما اونجا انقدر گریه کردی که دل همه ریش شد !

زندایی زهرا هم میگفت گریه ات از خارش لثه هاته و لثه هات رو با انگشتش ماساژ میداد و شما آروم میشدی !


خلاصه اینکه اون شب خیلی از گریه های شما ناراحت شد ...

امرور صبح حدودای ساعت 11 بود که زندایی زهرا زنگ زد و گفت که برای شما آش دندونی پخته ولی اول صبر کرده تا ببینه خوب میشه و بعد به ما زنگ بزنه !!!

نهار رفتیم اونجا و الحق هم آش خیلی خوش مزه ای پخته بود ,دستش درد نکنه !

راستی امروز برای اولین بار خونه دایی حمیداینا وقتی دمر شدی میل به سینه خیز رفتن پیدا کردی و زندایی زهرا وقتی پشت پاهات رو گرفت و کمکت کرد حدودا 20 سانت دنده عقب رفتی ...

نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز بعد از 5 روز تونستم وبلاگت رو آپ کنم !

هفته پیش روز 5 شنبه که آخرین روز اولین پاییز زندگی شما بود من و شما به همراه بابایی رفتیم قم و ساکن خونه خاله پری شدیم تا بابایی بتونه کارش رو انجام بده ...

خونه خاله پری مثل همیشه خیلی خوش گذشت ,اما برنامه خاصی برای شب چله (همون شب یلدا) نداشتن و تصمیم گرفتیم شب یلدا رو کنار حضرت معصومه و توی حرم بگذرونیم ولی شما بد موقع خوابیدی و از اونجایی که قم خیلی سرد بود از ترس مریض شدن شما حرم هم نرفتیم ...

خیلی دوست داشتم خونه خودمون میموندیم و میتونستم یک سری عکس های یلدایی ازت بندازم ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز داشتم خونه رو تمیز میکردم و زمان کشیدن جاروبرقی شما رو گذاشتم توی تختت و آویز موزیکالت رو روشن کردم و به کارم ادامه دادم تا رسیدم به اتاق شما و با دیدن این صحنه تقریبا شوکه شدم ...


همچنان غرغر میکردی و اگر من دیر رسیده بودم نمیدونم چی میشد !!!


این شد که گارد تخت رو تا ته میله ها کشیدم تا شما در امان باشی نازنینم ...



فکر کنم داره مراقبت های ویژه شروع میشه !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز من و بابایی رفتیم و دوباره برای شما خرید کردیم !


البته دیشب که رفته بودیم پارچه های کاور مبل ها رو بخریم قصد خرید داشتیم که خوب توی این ترافیک تهران بیشتر از یک جا نمیشه رفت !!!


البته رفتیم اما نمایندگی maxi cosi بهار اون رنگ صندلی ماشین رو که ما مد نظرمون بود نداشت و روروک ها رو هم نپسندیدیم جز یه دونه bebeconfort که بابایی توی همون نمایندگی "نی نی ما" بهار دید !

فقط من از پاساژ چهلستون یه دونه شلوار برای شما خریدم !


خلاصه امروز رفتیم نمایندگی "سایکل" ولیعصر یک صندلی ماشین و علی رغم میل من روروک برای شما خریدیم !

البته من یه دونه شلوار هم برای شما خریدم !


خیلی در برابر خرید روروک مقاومت کردم ,اما خوب بابایی دوست داشت بخره !

راستی بابایی یک دستگاه تصفیه هوا هم خرید !

احتمالا امشب یا فردا بریم قم برای یک هفته ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط زهرا|

احساس میکنم دیگه فقط با شیرخشک سیر نمیشی نازنینم ...


این ماه هم خیلی کم داری وزن میگیری !


امروز برای امتحان بهت سرلاک برنج و شیر دادم که خوب راستش رو بخوای خیلی خوشت نیومد و خیلی کم خوردی (حدودا یک قاشق چایخوری) ...

نمیدونم شاید هم خوردن رو بلد نیستی !

به هر حال اولین تجربه شروع شما به خوردن منجر شد به مصرف نصف یک جعبه دستمال کاغذی ,پاک کردن کریر و شستن دست و صورتت برای پاک کردن سرلاک هایی که به خودت مالیده بودی ...


خوب ,به هر حال توی پنج ماه و 16 روزگیت اولین قاشق غذا یا همون سرلاک رو خوردی !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز برای لحظه کوتاهی تونستی بدون کمک بنشینی و مامانی رو غرق شادی کنی !


خوشحالم از اینکه هر روز مستقل تر میشی !

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط زهرا|

خوب با خوردن آپتامیل 2 که فعلا بهتر میخوابی ...

البته با دو پیمانه آپتامیل 2 و یک پیمانه آپتامیل 1 !!!


امروز صبح من و بابایی تصمیم گرفتیم که از امشب دوباره توی اتاق خودمون بخوابیم !


اما اتاق ما و شما خیلی بهم نزدیکه و مرتب میتونم بهت سر یزنم !

مطمعن باش تنهات نمیذاریم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط زهرا|

یه چند شبی هست که خیلی بد میخوابی و مامان رو هم بد خواب کردی !


دیروز داشتم با آرام جون دوست مامی سایتیم توی تاپیک "تبادل نظر در مورد متولدین سال 91" صحبت میکردم که بعد از اینکه شرایط این چند شب تو رو واسش توضیح دادم بهم گفت که شرایط الان تو شبیه شرایط دخترش آمیتیس توی ماه پیشه (آخه آمیتیس حدودا یک ماه از تو بزرگتره) و دیگه شیرخشکی که میخوری برات کافی نیست و باید شیرخشک بالای 6 ماه رو شروع کنم ...

منم رفتم یه آپتامیل 2 آوردم و دو پیمانه آپتامیل 1 و یک پیمانه آپتامیل 2 بهت دادم خوردی و انگاری که بدت هم نیومد و این روال رو تا امروز ادامه دادم !

اما دیشب باز هم خوب نخوابیدی و هر 2 ساعت یکبار پامیشدی و یک کم شیر میخوردی و میخوابیدی !!!

امروز صبح که با خاله الهام صحبت میکردم و شرایط رو براش توضیح میدادم اونم گفت که باید غذای کمکی رو شروع کنیم ...

و این شد که شما توی 5 ماه و 12 روزگی شروع به خوردن شیرخشک شماره 2 کردی !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط زهرا|

هنوز غذا نمیخوری ...


یعنی اصلا هنوز بهت غذا ندادیــــــــــــــــــم که بخوری !


اما از امروز یعنی از پنج ماه و هفت روزگیت پیش بند برات میبندیم که بهش عادت کنی ...

البته هنوز خوشت نیومده و مدام میکشیش ,اما عادت میکنی گلم ...

یه چیزی حدود 23 روز دیگه غذا شروع میشه !!!

امیدوارم مثل خودم خوش خوراک باشی ,نه مثل باباییت بد غذا و بد ادا !


اینم عکس با پیش بند !

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط زهرا|

امشب اولین شبی هست که من و شما تنها هستیم و باید تنها بخوابیم ...

آخه همین نیم ساعت پیش بابایی رفت به سمت قم !


امشب مادربزرگ بابایی (مادر آقاجون) عمرش رو داد به شما و فوت کرد و همه برای مراسم خاکسپاری و ختم رفتن قم و بعد هم ونان ...

مامان جون هم نگذاشت من و شما بریم ,آخه گفت الان روستا خیلی سرده و ممکنه شما سرما بخوری !

خدا رحمتش کنه ,امیدوارم روحش قرین رحمت الهی باشه ...

امین !

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط زهرا|

یادش به خیر ...

انگاری همین دیروز بود !

چقدر زود میگذره !؟

یه وقتایی فکر میکنم که زندگیم روی دور تند گذاشته شده و دارم با سرعت خیلی زیادی پیش میرم !!!

کاش میشد زندگی رو نگه داشت ,این لحظه های خوشبختی رو ,این روزهای به خود بالیدن رو ...

بله به خودم میبالم از داشتن همسری متعهد ,امین ,درستکار و باوفا و فرزندی سالم و شاداب و خانواده ای مهربان ...

اینجاست که به سوی آسمان نظر میکنم و از خدایی که در همین نزدیکی است تشکر میکنم و از ته دل دعا میکنم این خوشبختی بزرگ رو ازم نگیره ...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز بعد از ظهر که پیش همدیگه خوابیده بودیم توی هال شما شروع به غرغر کردی که من بیدار بشم و شیرت رو درست کنم ...

من هم که خیلی خوابم میومد سعی کردم به قول معروف بی محلت کنم تا دوباره خوابت ببره !

اما ...

همینطور که زیر چشمی می پاییدمت یهو به پهلو برگشتی و با دستت ضربه ای مثل مشت زدی به لپم و سعی کردی بیدارم کنی ...

بعد از اینکه دیدی باز هم بیدار نمیشم کلافه شدی و برگشتی طاق باز شدی و دو دستی پتوت رو روی سرت کشیدی و سعی کردی بخوابی !

اما انگار نمیشد ,از گرسنگی خوابت نمیبرد ,چنان جیغی کشیدی که خواب کاملا از سرم پرید و بعد از اینکه کلی چلوندمت بهت شیر دادم ...

و به این ترتیب توی چهار ماه و بیست و هشت روزگیت تونستی منظورت رو با لمس کردن به مامانی بفهمونی ...

قربونت برم !

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط زهرا|

خیلی وقت بود که سعی میکردی از افتادن پستونکت جلوگیری کنی و نمیتونستی !!!


یه وقتایی هم میخواستی پستونکت رو توی دهانت بذاری اما نمیشد ...


و امروز توی چهار ماه و بیست و هفتمین روز زندگیت تونستی پستونکت رو که افتاده بود روی سینه ات برداری و دوباره بذاری توی دهانت ...


خیلی بامزه شده بودی ,حیف که دوربین دم دستم نبود ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز لباس سقاییت رو تنت کردم و رفتیم بیرون برای دیدن هیات عزاداری ...

شما هم توی اون همه صدای طبل و نوحه و زنجیر همچین توی کالسکه ات گرفتی خوابیدی که هیچکس و هیچ صدایی نتونست بیدارت کنه و بنابراین نتونستم عکس های خیلی خوبی ازت بگیرم ...

اینجا توی بغل علیرضا ...

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز خونه مامان جون اینا نذری پزون بود و برخلاف هر سال که کلی کمکشون میکردم امسال هیچ کمکی از دستم برنیومد ...


آخه امسال شما هم هستی و تمام روزها و لحظه های من رو به خوذت اختصاص دادی ...


اونجا مثل همیشه همه عاشق شما شده بودن و دست به دست میچرخیدی !


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط زهرا|

قربون شخصیت و استقلالت برم من ...

امروز انقدر از دستت خندیدم که نگــــــــــــــــــــــو !

یعنی شما از همین الان میخوای واسه من تعیین تکلیف کنی نیم وجبی !؟!؟!؟

قرار بود عمه مریم بیاد دنبالمون تا بریم خونه مامان جون ,آخه فردا نذری دارن و خوب من همیشه خیلی کمک میکردم اما امسال انگار قراره نظاره گر باشم ...

اومدم مثلا لباس نو تنت کنم که انگاری خوشت نیومد ...

حالا میگم ...

لباست رو تنت کردم ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط زهرا|

وای چقدر  لطیفی !!!

درست مثل برگ گل !


این رو میدونستم هااااااااااااااااااااا ,ولی امروز که برای اولین بار با هم رفتیم حمام برام مسجل شد که دیگه نمیدمت کسی ببرتت حمام !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط زهرا|

خوب فکر کنم بابایی از امشب سرش رو راحت روی بالش میذاره چون میدونه شما بدون شیر و گرسنه نمیمونی ...


تمام شیرخشک ها رو علی رغم ت-ح-ر-ی-م و بالا رفتن قیمت خرید و کنار گذاشت !!!


اینم عکس خزانه جنابعالی ...

البته این عکس با کلاس ترین قسمت ماجراست ,آخه بقیه شیرخشک ها و همه پمپرزها توی کمدهای لباس شما پشت لباس ها جاسازی شدن ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط زهرا|

پارسال همین روزا بود که هفته هفته ات شده بود و هنوز هیچکس جز من و بابایی نمیدونست تو توی دلمی ...

همین روزا بود که زیر علم امام حسین {ع) دلم شکست و نذر کردم اگر عمرت به دنیا بود و موندی امسال سقات کنم که امام هم جوابم رو داد و تو رو کرد عزیز دل من و بابایی ...

به دایی حمید سپردم بازار که میره واست لباس سقایی بخره که اون هم خرید ,دلم میشکنه وقتی به مظلومیت علی اصغر (ع) امام حسین فکر میکنم ...

این هم لباس سقاییت ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط زهرا|

خدا رو شکر ...

باز هم بهتر شدی نازنینم !

هنوز سیرخواب نشدی که بذارمت زمین ,خیلی طول کشید تا خوابت ببره ...

نمیدونم چرا شب هایی که میریم مهمونی خیلی دیر میخوابی !

دورهمی خونه خاله فری اینا خیلی چسبید !

اینها هم سوغاتی های خاله مریم برای شما از کیش ...

پاپوش zara

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط زهرا|

دو روز پیش توی چهار ماه و سیزده روزگی علی رغم تمام مراقبت هایی که من از بدو تولد نسبت به شما داشتم سرما خوردی   ...

نمیدونم تقصیر منه یا نه ,اما من فقط میخواستم شما رو توی بارون بیرون نبرم تا شما خیس نشی و سرما نخوری که عاقبت خوردی ...


چهارشنبه قرار بود با خاله الهام و خاله سمیرا برای عرض تبریک بریم خونه خاله مصی که بارونی که از چند شب پیش شروع به باریدن کرده بود تبدیل شد به سیل و من تصمیم گرفتم که شما رو با خودم نبرم !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط زهرا|

اعصابم خیلی خورده کیان جونم ...

کلی گریه کردم و سرم از درد داره میترکه !

تو و بابایی هم خوابین ,اگر بابایی بیدارشه و ببینه دارم گریه میکنم میکشه من رو ...



با دست چپم محکم توی آغوشم گرفتمت و با دست راستم تایپ میکنم !


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز باز هم مامان رو دوربین به دست کردی ...


توی هال روی پتوت خوابونده بودمت و داشتی با انواع و اقسام سر و صداها با خودت حرف میزدی و من هم توی آشپزخونه داشتم غذا درست میکردم که دیدم صداهای تو داره شبیه به ناله میشه و انگاری که کفری و عصبانی شدی !

همین که دویدم توی هال دیدمت که دمر شدی و داری سعی میکنی که برگردی اما نمیتونی ...

من هم رفتم دوربین رو آوردم و تا تونستم ازت عکس انداختم !

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط زهرا|

دیشب باز هم رفتیم بیرون و من باز هم برای شما خرید کردم ...

نمیدونم این روزا چرا چشمم فقط تو رو میبینه !

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز داشتم به پارسال فکر میکردم و اینکه انگاری همین موقع ها بود که توی دلم خونه کردی و از همون موقع شدی تمام رویاهای دور و نزدیکم ...

گفتم برات بنویسم تا تو هم بخونی و از دلم با خبر باشی نازنینم ...

از اینکه چی بهم گذشت توی این یک سال !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط زهرا|

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط زهرا|

نمیدونم چرا بابایی همش کارایی رو که جنبه درمانی داره و میخواد برای شما انجام بده و میدونه شما اذیت میشی میخواد به تعویق بیاندازه ...


مثل ختنه کردنت که خدا میدونه به چه چیزهایی متوسل شدم تا راضیش کردم والا هنوز هم شما رو ختنه نکرده بودیم !!!


خلاصه ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط زهرا|

دیشب با بابایی رفتیم فروشگاه هایپرسان که تازه افتتاح شده و از اونجا واسه شما یه چیزایی خریدیم  ...

دیگه هرجا میرم فقط دلم میخواد برای شما خرید کنم عزیزم ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط زهرا|

هر روز پیشرفت ...


هر روز یک شگفتی  ...

امروز توی سه ماه و بیست و هفت روزگیت دقت کردم به رفتارت و قیافه هیجان زده ات که داشتی عروسک هایی رو که به دسته کریرت آویزون کردم رو میگرفتی و به دهان میبردی ...

حالا دیگه میتونی هر چیزی رو که میخوای به دست بیاری !

البته از چند روز قبل تر هم هر وقت اراده میکردی دسته کریرت رو میگرفتی ...

مامان هم که دوربین به دست !!!

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز با بابایی رفتیم و واسه کالسکه شما کاور بارون خریدیم ,اونجا من برای شما یه لیوان سیپی کاپ و یک پستونک 6 ماه به بالا و یک جفت پستونک 18 تا 36 ماه مارک bebe confort خریدم ...

عاشق خرید کردن برای تو هستم !

کاور بارون

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط زهرا|

امشب تولد حسام بود و تولد زندایی زهرا که 18 مهر هست و از وقتی آقا حسام خان به دنیا اومدن هر دو تا تولد رو توی یه روز جشن میگیریم ...

اونجا شما مرکز توجه همه بودی و همه میخواستن باهات عکس بندازن ...

مخصوصا امیرعلی ,امیرمهدی و حسام ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط زهرا|

توی بغلم خوابیدی و داری شیر میخوری و گرمای دستت که با انگشتای کوچولوت دستم رو که دور شیشه است گرفته من رو به صد روز پیش میبره  ...

یه وقتایی با خودم میگم : ای وای چقدر داره زود میگذره !؟

میترسم نکنه زود این روزا رو از دست بدم ,واسه همین سعی میکنم توی تمام لحظاتش به هر سه مون خوش بگذره !!!

روز به روز رشد کردنت رو میبینم و لذت میبرم از این همه لطفی که خدای مهربون نثارم کرده و موجود لطیفی مثل تو رو بهم داده ...

شبها وقتی توی خلوتمون بهت شیر میدم و بعد از سیر شدن لبخند پر مهرت رو بهم هدیه میکنی خدای مهربون رو شاکر میشم واسه داشتن این لحظه ها ...

این روزا دیگه خیلی بزرگ شدی پسرم !

واسه مامان و بابا دلبری میکنی ,تو چشمای ما نگاه میکنی و لبخند میزنی و محبتمون روز به روز به خودت بیشتر میکنی ...

گل همیشه بهارم ,با اومدنت زندگیمون رو گلستان کردی ...

بمون همیشه ...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط زهرا|

امشب بابایی که از بیرون اومد دیدم یک عالمه پمپرز و شیرخشک خریده واسه جنابعالی ...


آخه برای چک آپ ماه دم دوم که رفته بودیم پیش دکترت گفت حالا که شیر خشک آپتامیل بهت میسازه پس بهتره 1 ,2 و 3ش رو بخریم و واسه تا دو سالگی کنار بذاریم چون اگر ت-ح-ر-ی-م بشیم دیگه پیدا نمیشه و دردسر پیدا میکنیم با شما ...

بابایی هم رفته بود شیرخشک 1 رو تا 6 ماهگی کامل خریده بود و از الان دایی حمید و علیرضا و خلاصه همه رو بسیج کرده تا واسه شما شیرخشک بخرن ,انگاری از همین الان داره نایاب میشه !


پمپرز رو هم تا سایز 5 خریده ,حالا نمیدونم اینـــــــــــــــــــــا رو کجا بذارم !؟

نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط زهرا|

خیلی خوشحالم ...

هر روز پیشرفت میکنی و مامان رو خوشحالتر از قبل !


امروز توی  هشتاد و پنج روزگیت تونستی بعد از 3_2 روز تمرین جغجغه هات رو توی دستت برای چند ثانیه نگه داری !

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز توی 82 روزگیت ,اولین روز اولین پاییز زندگیت بعد از تعویض لباس هات و زمانی که داشتیم با هم با زبان آغو صحبت میکردیم وقتی الاغ پولیشیت رو به دستت دادم که باهاش بازی کنی اون رو به سمت دهانت بردی و شروع کردی به خوردنش  ...

مامان هم که دوربین به دست !!!

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط زهرا|

یه عادت جالب پیدا کردی برای خوابیدن که حیفم اومد واست ثبتش نکنم ...

واسه همین امروز که میخواستی دوربین به دست شدم !

اونم اینه که این حوله پارچه ای نازک رو که روی صورت ماهت می اندازم راحت میخوابی ...

یه وقتایی مثل عکسای پایین روی پام میذارمت و گاها هم میذارمت توی گهواره ات و این ملافه رو روی صورتت میکشم و بهت میگم بخواب و تو هم میخوابی ,البته واست لالایی هم میخونماااااااااااااا

شما هم انگار لالایی های بنده رو خیلی دوست داری !

راستی زمانی که خوابت عمیق میشه مثل بابا حسین که دوست داره پاهاش از پتو بیرون باشه خودت در یک حرکت ملافه رو از روی سرت و پاهای کوچولوت کنار میزنی و راحت میخوابی ...

قبل از خواب

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط زهرا|

کیان عزیزم !

امروز خیلی ذوق زده ام ...


آحه امروز من و گل پسرم که شما باشی باهم کلی صحبت کردیم ,البته با زبان آغو ...

یه چند روزی بود که شما یه سری اصوات از خودت درمی آوردی مثل : آغو ,آآآآآآآآآآآ ,اااااااااااااا ,اوووووووووو و من همون اصوات رو بر اساس مقالاتی که خونده بودم برای شما تکرار میکردم تا بهت یاد بدم تکرار رو ...


و امروز توی دو ماه و ده روزگیت برای اولین بار شما واکنش نشون دادی و اصوات رو بعد از شنیدن تکرار میکردی و لبخند میزدی ,خیلی لحظه شیرینی بود پسرم ...


لحظه ای که من و تو تونستیم باهم اما با زبون تو ارتباط برقرار کنیم ...


خیلی خوشحالم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط زهرا|

از دیشب همش نگران واکسیناسیون امروز بودم و ناراحت از شنیدن گریه های احتمالی تو ...


آخه وقتی گریه میکنی میخوام دنیا نباشه عزیزکم !

تازه داشتم صدای گریه هات رو که از سر گرسنگی بود توی مغزم یه جایی پنهونشون میکردم که دیگه به یاد نیارم ...


بگذریم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط زهرا|

راستش رو بخوای من و بابایی تصمیم گرفته بودیم به عنوان اولین سفر شما رو ببریم زیارت آقا امام رضا(ع) ...


اما دیدیم هوا خیلی گرمه و ممکنه شما توی این راه طولانی اذیت بشی ,واسه همین سفر به مشهد رو گذاشتیم واسه پاییز که هوا خنک تره ...

همین شد که شما برداشتیم و برای عید فطر رفتیم ونان و یک هفته موندیم ...

خوب حالا ونان کجاست !؟

روستای ییلاقی و خوش آب و هوای آبا و اجدادی باباییه که مامان جون و آقا جون بیشتر سال رو اونجا میگذرونن و ما هم گاهی برای تفریح و تمدد اعصاب و صله رحم بهشون سر میزنیم ...

این روستا بین شهر ساوه و تفرش واقع شده و یه جورایی هم به قم نزدیکه ,یه وقتایی هم اول میریم قم به خاله پری که یکی از مهربونترین خاله های دنیاست سر میزنیم و بعد میریم ونان ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط زهرا|

امشب با بابایی رفته بودیم شهروند خرید که یک فلاسک کیفی و کلی کتاب هم برای شما خریدیم ...


نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط زهرا|

نازنینم امروز چهلمین روزیه که به دنیا اومدی و بر اساس یه رسم قدیمی باید حمام میرفتیم و آیین حمام توی این روز رو انجام میدادیم ...


من هم شما رو بردم خونه خاله الهام و خاله جونت حمامت کرد ...


راستش رو بخوای هنوز هم میترسم از حمام کردنت ...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز من و تو برای اولین با هم تنهایی رفتیم بیرون پسرم ...


خاله مریم زنگ زد و ازمون دعوت کرد تا بریم خونه شون ,بابایی هم ماشین رو برده بود ...

من تو رو گذاشتم توی آغوش و با هم رفتیم مهمونی ...


البته هنوز آغوشت واست خیلی بزرگه اما من خیلی باهاش راحت بودم ...

تجربه جالبی بود  !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز من و بابایی رو غرق شادی کردی مامان جون ...


امروز توی 28 روزگیت ساعت 3:10 دقیقه بعد از ظهر بود که توی بغل بابایی و جلوی تلویزیون با هم نشسته بودین و بابایی داشت با شما صحبت میکرد که شما با صدای بلند شروع به خندیدن کردی و من و بابایی رو ذوق زده کردی ...


قربون اون خنده هات با دهان بی دندون که وقتی میخندی لثه های خوشگلت رو به مامان و بابا نشون میدی !

دلم میخواد همیشه بخندی گلم ...



نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط زهرا|

از گذاشتن این پست خیلی عذاب وجدان دارم !!!


هیچوقت دلم نمیخواست این اتفاق بیافته اما افتاد ...

همیشه دلم میخواست کامل و تا زمانی که لازمه با شیره جونم تو رو تغذیه کنم اما نشد ...

متاسفم ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز بابایی که از سرکار اومد میخواست بره دوش بگیره که تصمیم گرفت تو رو هم با خودش ببره ...


خلاصه من و بابایی تو رو با هم دیگه بردیم توی حمام و بابایی تو رو شست ,من خیلی میترسیدم و تا حدی هم استرس داشتم و دستام میلرزید ,آخه میترسیدم تو از دستش لیز بخوری اما همه چیز به خوبی تموم شد ...


راستش رو بخوای فکر نمیکنم حالا حالاهااااااااااااااااا خودم بتونم حمامت کنم ,البته زحمت حمام کردن تو رو خاله الهام هفته ای یک بار میکشه ...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 10:50 بعد از ظهر توسط زهرا|

سلام ماه من ...


امروز یه خبر خوب دارم !

امروز صبح وقتی که عمه مریم اومده بود به شما سر بزنه و من اومدم جای شما رو عوض کنم دیدم که حلقه ختنه ات افتاده ...


مبارکت باشه گلم !

چهار روز طول کشید و توی این جهار روز هم شما خیلی اذیت شدی عزیزم  ...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز اصلا روز خوبی نبود ...

نمیدونم شاید هم خوب بود


نمیدونم ,شاید هم خوب و نیک بود به خاطر گردن نهادن به آداب اسلامی و توصیه های دینمون اما من کلا طاقت اذیت شدنت رو ندارم و از هر چیزی که تو رو اذیت کنه بیزار میشم ...

بعد از جنگ چند روزه با بابایی امروز موفق شدم تا راضیش کنم ببریمت برای ختنه ,آخه بابایی همش میگه بچم کوچیکه و گناه داره اما سعی کردم بهش بفهمونم که شما هرچقدر کوچولوتر باشی ختنه ات آسون تره !



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط زهرا|

امروز توی شانزدهمین روز تولدت اولین مهمونی رسمی رو با همدیگه رفتیم و اون هم تولد امیرعلی خان بود ...

اونجا خاله فری کلی عکس از من و شما گرفت که خیلی قشنگن ...


اینم احساسی ترینش !

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط زهرا|

امشب برای دومین بار با هم رفتیم بیرون ...


عصری خاله مریم و عمو سید اومدن خونه مون که تصمیم گرفتیم برای خرید بریم بیرون (فروشگاه شهروند) !

من هم شما رو سیر کردم و جات رو هم عوض کردم و گذاشتمت توی کریر و رفتیم ...

اما ...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط زهرا|

خوب ...

از دیشب من و شما و بابایی باهم تنها شدیم رسما ,سه تایی...

دیروز 10 روزه شما بود و خاله الهام شما رو حمام کرد و من هم حمام رفتم و دایی حمید اینا و خاله الهام اینا شام خونه مون بودن که خاله راضیه و شوهرش عموحسین و خاله رضوانه هم برای دیدن شما اومدن و خلاصه کلی شلوغ بود خونه مون !


این 10 روز همه به خصوص خاله الهام و زندایی زهرا و عمه مریم که پیشمون بودن بهمون خیلی لطف کردن ,اگر اونا نبودن من نمیتونستم از پس کارهای اولین روزهایی که شما به دنیا اومده بودی بربیام ...

اما 10 روز خیلی سختی بود !!!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط زهرا|

یکی دیگه از کادوهایی که منحصرا برای شما آورده شد این ماشین شارژیه که دایی تقی (دایی بابا حسین) برای شما آوردن ,من هم گفتم عکسش رو واست اینجا بذارم ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط زهرا|

امشب بابا حسین اومد خونه و با خودش چند تا سرویس طلای برلیان آورده بود تا من یکیش رو به عنوان کادوی زایمان انتخاب کنم ...

خیلی سعی کردم از خرید این کادو منعش اما گفت در صورت انتخاب نکردن من خودش یک سرویس رو برام انتخاب میکنه !

گفت اینطوری میخواد از من به خاطر تمام سختی هایی که کشیدم تشکر کنه ...

مرسی بابایی ...

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط زهرا|

از وقتی شما به دنیا اومدی خیلی از دوستان و فامیل اومدن دیدنمون مامانی ,یک عالمه هم کادو واسمون آوردن که تقریبا همشون نقدی بودن یا سکه و طلا ...

ولی یه چندتایی از کادوها منحصرا برای شما آورده شده بود !

این میز و ابزار فنی رو هم خاله فری واسه شما آورده تا به قول خودش مثل باباییت فنی بشی ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط زهرا|

امشب من و شما و بابایی و خاله الهام با هم رفتیم بیرون ...


حتما واست جالبه که یه نوزاد 4 روزه رو با خودم کجا بردم !!!

راستش رو بخوای امشب شب نیمه شعبانه و پارسال یه همچنین شبی سر کوچه بابااینا با زندایی زهرا ایستاده بودیم و داشتیم شیرینی و شربت پخش کردن عاشقای آقا امام زمان (عج) رو تماشا میکردیم که من خیلی دلم شکست و با چشمای گریون از آقا یه بچه خواستم و نذر کردم که اگر سال بعد یه همچنین شبی یه نی نی توی بغلم بود من هم 10 کیلو شیرینی بین مردم پخش کنم ...

دیروز بابایی رفت 20 کیلو شیرینی خرید و امشب هم رفتیم با هم پخش کردنش رو ببینیم ,البته شما توی ماشین بودی و از ماشین پیاده ات نکردیم ...

امشب باز هم به یاد پارسال اشک ریختم اما این بار اشک شوق و تشکر ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط زهرا|

این بار دیگه واقعا سلام قاصدکم  ...


برای هر کلمه ای که میخوام تایپ کنم باید چند ثانیه فکر کنم تا بتونم احساساتم رو همونطوری که هست واست بیان کنم نازنینم ...


امروز 3 روزه که به دنیا اومدی و پیش من و بابایی هستی !!!

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

قرار بود هجدهم تیر به دنیا بیای مامان ولی انگاری تو هم مثل من دیگه طاقتت طاق شده بود و روز یازدهم تیر اتاق شیشه ایت رو شکستی و پا به دنیای ما آدم بزرگا گذاشتی   !

الان برات میگم چه اتفاقی افتاد ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط زهرا|

کیان خان جان ما به دنیا اومد

در یکشنبه

روز یازدهم ماه تیر سال یکهزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی 1391.04.11

مطابق با

روز یازدهم ماه شعبان سال یکهزار و چهارصد و سی و سه هجری قمری 1433.08.11

و برابر

روز یکم ماه جولای سال دوهزار و دوازده میلادی 2012.07.01

ساعت 19:30

وزن 3,620 کیلوگرم

قد 49 سانتی متر

دور سر 36 سانتی متر

در بیمارستان الغدیر تهران

توسط دکتر شایگان 

زمینی شدنت مبارک

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط زهرا|

سمبل : خرچنگ

عنصر : آب

سیاره : ماه

عضو آسیب پذیر : سینه و شکم

روز اقبال : دوشنبه

اعداد شانس : 3 و 7

سنگ خوش یمن : مروارید

رنگ : نقره­ ای , خاکستری

فلز وجود : نقره

حیوان : حیوانات صدف دار

شعار : من احساس میکنم

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط زهرا|

متولدین تیر ...

نماد : سرطان

ویژگی‌ها و خصوصیات‌ کلی‌ متولدین‌ تیر ماه‌ !

عاطفی‌، احساساتی‌، با محبت‌ و مهربان‌
درون‌ بین‌ و خلاق‌
هوشیار و محتاط
محافظه‌کار و دلسوز

جنبه‌ منفی‌ شخصیت‌ متولدین‌ تیرماه‌:
دمدمی‌، بی‌ثبات‌، بدخلق‌ و عبوس‌
زود رنج‌، حساس‌ و نازک‌ نارنجی‌
وابسته‌ و حالت‌ چسبندگی‌ داشتن‌
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط زهرا|

سال اژدها ...


(1391-2012) سال اژدها است.

اژدها سرشار از نیرو و شور نشاط زندگی است و تا هنگامی که جان در بدن دارد از پستی ، ناجوانمردی ، دورویی و شایعه پردازی فاصله می گیرد و در وجود او نشانی از حیله گری و دسیسه پردازی یافت نمی شود؛ با این حال ، او به بی آلایشی و معصومیت خوک نیست.

افزون بر این، به سادگی فریب می خورد ، ولی در عین حال ، شهامت پذیرش اشتباه و اعتراف به آن را دارد.

اژدها غالباً خود را در بدترین شرایط و موقعیت ها قرار می دهد , او آرمان خواه و کمال گرا به معنی واقعی است ، به همین علت همیشه طالب بهترین هاست . توقع او از خود و دیگران بیش از حد معقول است . وی از دیگران انتظار زیادی دارد وی در برابر ، انتظارات دیگران را تا حد امکان بر آورده می کند.

اژدها بد خلق ، سرکش ، لجوج ، سرسخت و حاضر جواب است و اغلب بی اندیشه سخن می گوید . اما به رغم این ویژگی ها ، سخنان و پندهای او بسیار با ارزش است . مردم به گفته های او گوش فرا می دهند و در حقیقت نفودش بر آنان غیر قابل انکار است .

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط زهرا|

باز هم سلام  


میبینی ؟

هنوز توی دلمی ...

دیگه برای دیدنت من و بابایی داریم روز شماری میکنیم عسلم !


امروز رفتم دکتر و فکر میکردم آخرین معاینه مون هست ولی خوب دکتر گفت که باید هفته دیگه یعنی چهاردهم هم برای معاینه برم ...

صدای قلبت رو باز هم شنیدم و دلم غش رفت واسه اون تپیدن ها ...

فشارم هم خوب بود ,فقط خانوم دکتر زمان معاینه گفت شکمتون خیلی سفت شده و نی نی تون درشته و همه این ها احتمال زایمان زودرس رو افزایش میده ...

پذیرش بیمارستان رو هم بهم داد برای روز هجدهم تیر و حساب کردم و دیدم یازده روز به روز وصال مونده !

البته هر روزش برای من کلی میگذره اما تحمل میکنم به خاطر تو ...


درد خیلی اذیتم میکنه نازنین ,دعا کن این روزای آخر رو بتونم باز هم تحمل کنم ...


منتظرتم ,منتظر و بی تاب !

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط زهرا|

سلام عسلم ...

امیدوارم حالت هم به خوبی این لگدهایی که نثار مامانی میکنی باشه عزیزم !

راستش حال مامانی اصلا خوب نیست عزیزم ,از یه طرف معده درد و از یه طرف هم دردهای دیگه امانم رو بریده نازنینم اما همه رو تحمل میکنم فقط به خاطر تو ...



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1391ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط زهرا|

سلام موش موشکم 

امشب من و بابایی رفتیم خرید ...

البته من که نمیتونم پیاده روی کنم یا مثل همیشه بگردم تا چیزای خوشگل و تک رو واسه تو دست چین کنم ,ولی خوب با وجود بابایی مهربونت تونستم اون چیزایی رو که دلم میخواست بخرم و خریدات تقریبا تموم شدن !



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط زهرا|

سلام امیدم ,همه هستی من   ...

من هنوزم در استراحت به سر میبرم و روزهای نسبتا سختی رو میگذرونم مامانی !

آخه یه جا نشستن واسه من خیلی سخته ,این رو به مرور که بزرگتر شدی خوب میفهمی اما خوب دارم تحمل میکنم فقط به خاطر تو !

توی که همه زندگی من و بابایی هستی ...

بابا حسین هم بنده خدا این روزا خونه نشین شده و از من و شما مراقبت میکنه و نمیذاره من دست به سیاه و سفید بزنم !!!

امیدوارم بتونیم محبت هاش رو یه روزی جبران کنیم ...

راستش رو بخوای تصمیم گرفتم از اتاقت و وسایلی که واست خریدیم عکس بندازم و بذارم اینجا تا یه یادگاری از این روزا واسمون بمونه ...

البته عکس ها رو یواشکی و دور از چشم بابایی زمانی که خونه نبوده گرفتم ,چون اگر بدونه نمیذاره به هیچ وجه دولا راست بشم !

امیدوارم خوشت بیاد قلبم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط زهرا|

فکر کنم خیلی عجله داری واسه به دنیا اومدن هاااااااااااااااا 


امروز با بابایی رفتیم پیش یه دکتر دیگه که ببینیم میشه توی مطب پول بگیره و مامانی رو توی بیمارستان میلاد سزارین کنه که با معاینه و ویزیت من اصلا کل قضیه رفت زیر سوال  ...



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط زهرا|

امروز دوباره دیدمت  ...


امروز برای معاینات ماهانه رفته بودم پیش دکتر که توی سونو دیدمت ...

دکتر همه جات رو نشونم داد و گفت که وزنت از حد طبیعی 300 گرم بیشتره و قدت هم نرماله ...

اما ...

بهم گفت که دیگه اصلا پیاده روی نکنم و گنم رو حتی زمان نشستن هم ببندم و بیشتر از 10 دقیقه هم سرپا نایستم ...


راستی اومدم خونه مبل های جدیدمون رو هم اوردن !

نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط زهرا|

مامان جون (مامان بابا حسین) هفته پیش رفته بودن مکه و از اونجایی که خیلی ذوق دارن تو رو زودتر ببینن از اونجا واست سوغاتی اوردن و بادی ها رو هم به خونه کعبه طواف دادن ...

دستشون درد نکنه !

امیدوارم به سلامتی این لباسها رو بپوشی گلم ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:22 بعد از ظهر توسط زهرا|

دیروز خاله فرزانه خونه ما بود چون دندون عقلش رو جراحی کرده بود و اومده بود تا من ازش مواطبت کنم و یکی از دوستای خاله فرزانه به نام فاطمه جون هم اومد دیدنش و من دیدم که این فاطمه خانوم توی سفری که هفته پیش به مشهد داشته این لباس و چشم زخم رو واسه تو خریده و چند بار به ضریح امام رضا طوافش داده به نیت سلامتی تو عزیز دلم ...

خیلی خوشحال شدم و از خدا خواستم تا تو زودتر به دنیا بیای و ببرمت پابوس اقا امام رضا(ع) ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط زهرا|

سلام نور چشمم ...


حتما از دیدن این پست تعجب میکنی ,اما اومدم که بهت بگم من و بابایی در مورد اسم قشنگت به نتیجه رسیدیم و اسم قشنگت شد کیان  !



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط زهرا|

دیروز که رفته بودم خونه دایی حمیداینا ,زندایی زهرای مهربونت داشت خریدهای حسام (پسر دایی شیطونت) رو نشون میداد که رسید به شورت های مک کویین که واسش خریده بود و کلی اصرار کرد که یه دونه شون رو من بردارم برای تو ...


من هم داشتم از برداشتن طفره میرفتم که حسام این یه دونه رو خودش اورد و گفت عمه این رو ببر واسه نی نی تون ولی زود برگردونش !!!

منظورش چی بود رو نفهمیدم اما کلی با مامانش خندیدیم ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط زهرا|

سلام عزیز دلم

امروز روز دوم عیده و من اومدم سال نو رو بهت تبریک بگم !

امیدوارم که امسال سال خوبی باشه و تو با به دنیا اومدنت واسه من و بابایی خیر و برکت و نیکی بیاری عزیزم!

این روزا خیلی بیشتر از قبل توی دلم وول میخوری و اظهار وجود میکنی (فدات بشم الهی)!

زمان تحویل سال از خدا خواستم که این روزا زودتر بگذره و روی ماهت رو ببینم  !

خیلی دوستت دارم گلم عیدت مبارک ...

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط زهرا|

میبینی پسر گلم !؟


هنوز به دنیا نیومده چقدر عزیزی برای همه !!!

یه دخترعمه ناز و مهربون داری به نام عمرانه خانوم که 14 سالشه و چند روز پیش برای بار اول تنهایی و با مدرسه رفته بوده مشهد این ماشین و اویز چشم زخم رو واسه تو سوغاتی اورده ...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط زهرا|

خوب خدا رو شکر !

توی سونوگرافی که لخته خون دیده نشد , فقط فشار رگ توی پای چپم خیلی بالاست که باید یک کم رعایت کنم و نمک کم بخورم و زیاد سرپا نایستم!

توی راه برگشتن از بیمارستان هم کلی توی ترافیک بودیم و بعدش هم با بابایی رفتیم بستنی خوردیم و از شیرینی فروشی برای عید و فردا که اخرین پنج شنبه سال هست (برای خیرات) شیرینی خریدیم!

از اونجا هم یه سرم رفتیم خونه مامان جون اینا و به خاله فری هم سر زدم!

خیلی خسته ام و سر درد دارم , میرم بخوابم گلم   !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط زهرا|

خوبی عزیزم ؟

از تکونات معلومه که خوبی نازنینم  !

این روزا خیلی درگیرم مامانی , از یه طرف خونه تکونی دم عید       و از یه طرف دیگه ورم پای چپم حسابی کلافه ام کرده گلم!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط زهرا|

  امیدوارم از اینکه این همه دیر تصمیم گرفتم واست بنویسم تعجب نکنی!

عزیز دلم امروز دقیقا 19 هفته کامله که به لطف خدا توی دلم خونه کردی و هر روز به مشاهده رشد تو در درون خودم میشینم!!!

اما دوست دارم به من حق بدی گلم ,با اون دو تا خاطره بدی که از بارداری های قبلیم داشتم یه وقتایی میترسیدم از اینکه حتی بهت فکر کنم یا اینکه بهت وابسته بشم...

و این دقیقا همون اتفاقیه که الان افتاده و زنجیره این وابستگی داره روز به روز محکمتر و محکمتر میشه!


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط زهرا|


آخرين مطالب
» به نام حضرت دوست که هرچه دارم از اوست ...
» بعد از مدتهااااااا
» تموم شد !
» پستونک جدید !
» آب خوردن با لیوان !
» اندر احوالات ماه ششم ...
» به بهانه شش ماهگی
» سینه خیز رو به جلو ...
» تغییر وبلاگ کیان !
» آش پیش دندونی و اولین سینه خیز ...
Design By : Pars Skin