اولین بیرون رفتن رسمی
امشب من و شما و بابایی و خاله الهام با هم رفتیم بیرون
...
...حتما واست جالبه که یه نوزاد 4 روزه رو با خودم کجا بردم !!!
راستش رو بخوای امشب شب نیمه شعبانه و پارسال یه همچنین شبی سر کوچه بابااینا با زندایی زهرا ایستاده بودیم و داشتیم شیرینی و شربت پخش کردن عاشقای آقا امام زمان (عج) رو تماشا میکردیم که من خیلی دلم شکست و با چشمای گریون از آقا یه بچه خواستم و نذر کردم که اگر سال بعد یه همچنین شبی یه نی نی توی بغلم بود من هم 10 کیلو شیرینی بین مردم پخش کنم ...
دیروز بابایی رفت 20 کیلو شیرینی خرید و امشب هم رفتیم با هم پخش کردنش رو ببینیم ,البته شما توی ماشین بودی و از ماشین پیاده ات نکردیم ...
امشب باز هم به یاد پارسال اشک ریختم اما این بار اشک شوق و تشکر
...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۵ ب.ظ توسط زهرا
|
همیشه دلم میخواست ...